38

37

روش معلم های سخت گیر را تقلید میکنم

هی تند تند مشق شب می دهم


به خود

که

بنویس :

- صدبار-

- از روی هرکلمه -

دلتنگی ممنوع... !


دوست داشتن ممنوع... !

خاطره ممنوع ...


خاطره بازی هم !

مشق کن هر غروب تمام اینها را ..


تا که باورت شود

دوره ی خوشی های دلت گذشته !

اما ..

چه فایده

که

طفلی بازیگوش شده ام و سربه هوا.......

36

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیـــــالی،

به شادی،

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…

اما . . .

چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش”

35

شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟
به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟
مگه کیه؟
مگه واسم چیکار کرده؟
مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟
... ... اصلاً من که خیلی از اون بهترم....
بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟
یهو، یه چیزی یادت میاد....
یه چیز ِ خیلی کوچیک....
یه خاطره....
یه حرف....
یه لبخند....
یه نگاه....
و بعد....
همین....
همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که
نمی تــــــــــونی فراموشــــــش کنی ...

34

نوشته هایم را می خوانیـــــــ...

و می گوییـــــــــ: چه زیبا!

راستیـــــــــــ...

دردهای آدمــــــ ها زیباییـــــــ دارد...؟!؟!؟

33

امـــروز چند شنبه است؟

چندم کدام مـــاه و چندم کدام ســال؟

امروز چند سال از من می گذرد و من چند ساله ام؟

چیـــزی به یاد نمی آورم

جز این که امــروز اکنون است

و اینجــا زمین است و من به دنیـــا آمدم

به رسم عـــادت:

تولدم مبارک

32

درد ِمـטּ

تـنـﮩـآیـﮯ امــ نیـωـﭟ . . .

درد مـטּ ایـטּ اωـﭟ

كـﮧ هـر روز از خـودمــ مـﮯ پـُرωـمــ

مـگـر خـودش مـرا انـﭡـخـاب نـكـرد . . . (؟!)